دیگه حس نمیکنیم - تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 18:34
دوران دانشآموزی یه مربی پرورشی داشتیم که بزرگوار اصلا اعتقادی به عفت کلام نداشت، نمیدونم الان اوضاع چجوریه ولی زمان ما ظاهرا شرح وظایف خاصی برای مربی پرورشی دیده نشده بود. به همین دلیل به نظر میومد ب
هر دست که دادی به همان دست بگیری - تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 18:34
ﺷﺒی "ﺳﻠﻄﺎﻥ محمود" ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺩﻟﺘﻨ می کرد ﻭ نمی توانستxa0 ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ؛ﺑﻪ ﺭییس ﻣﺤﺎﻓﻈﺎﻧﺶ ﻔﺖ : ﺑﺎ ﺑﺼﻮﺭﺕ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺑﺮﻭﻥ ﺑﺮﻭﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﻣﻠﺖﺧﺒﺮ ﺑﺮﻢ .ﺩﺭ ﻫﻨﺎﻡ ﺸﺖ ﻭ ﺬﺍﺭ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﺮﺩﻧﺪ ﻣﺮﺩ ﺭﻭ ﺯﻣﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯﻨﺎﺭﺵ ﺭﺩمی شوند ﻭ ﺍﻋ
سپاسگزارم - تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 18:34
مردی ثروتمند وارد رستورانی شد. نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت و دید زنی سیاه پوست در گوشهای نشسته است. به سوی پیشخوان رفت و کیف پولش را در آورد و خطاب به گارسون فریاد زد، برای همه کسانی که اینجا ه
وضع اسفبار - تاریخ: 1398/2/31 ساعت: 18:34
وضعمان خیلی اسفبار است باور میکنید؟بچه ام در خانه بیکار است باور میکنید؟در تریبون آنچه می گویند مسئولین به هماکثرا از نوع لیچار است باور میکنید؟xa0اینکه جایی قحطی وفقر است جایی زلزلهشیخ گفته کار کف
رفیقِ نارفیق - تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 20:44
مهربان بودیم ولی خنجر زدند بر پشت ماداس نامردی زدند بر دست و بر انگشت مابردهاند ما را به چشمه و ندادند آب خوشتیشه قهر است هنوز بر ریشه و بر خشت ماتشنه لب هستیم کنار ساحل و دریای آبوای، خشکانیده شد سب
ابلهترینِ مردم - تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 20:44
می گویند روزی ناصرالدین شاه به کریم شیره ای گفت نام ابلهان عمده تهران را بنویس !کریم گفت به شرط آنکه نام هر کسی را بنویسم عصبانی نشوی و دستور قتل مرا صادر نکنی ! شاه به کریم شیره ای قول داد. کریم در
همسایهی حسود - تاریخ: 1397/10/9 ساعت: 11:26
روزی مردی ثروتمند برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی وسیع با درختان پر از میوه داشت. در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی   حسود   داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زبال
دیر نیست... - تاریخ: 1397/9/19 ساعت: 16:32
مات چشمان تواَم، اما دلم درگیر نیست,از تو ای یوسف دلم سیر است و چشمم سیر نیستاین شکاف پشت پیراهن شهادت میدهدهیچکس در ماجرای عشق بیتقصیر نیستاز تو پرسیدم برایت کیستم؟ گفتی «رفیق»آنچه در تعریف ما گفتی کم از تحقیر نیستهر زمانی روبروی آینه رفتی بداندر پریشانبودنت این آه بیتأثیر نیستقلب من با یک تپش برگش...
هشت سال سقوط ... سینا مرادی - مرگ نامه - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 2:37
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
لعنت ... - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 2:37
لعنت, به من وُ عشق تو وُ وعده ی "ما"یت لعنت, به منِ بی شرفِ مانده به پایت له کرده غرور و دل و آیینِ شعورمxa0 بی میلی و سردیِ دل و زنگ صدایت باید بروم، ماندنم انکارِ شعور استxa0 نادیده بگیرم همه ی خاطره ها
تخصص بالاتر است یا تقوا ؟ - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 2:37
سال ۵۸ مناظره ای داغ بین مهندس بازرگان و شهید بهشتی تحت عنوان " تخصص, بالاتر, است یا تعهد و تقوا,؟" در صدا و سیما برگزار شد.xa0 شهید بهشتی معتقد بود مسئولین باید متعهد باشند و بازرگان اعتقاد داشت تخصص, مهمت
نفرین مسلمان ! - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 2:37
فردی مسلمان, همسایه ای کافر داشت هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعن و نفرین, می کرد : خدایا ! جان این همسایه کافر من را بگیر، مرگش را نزدیک کن (طوری که مرد کافر می شنید)xa0 زمان گذشت و مسلمان,
جایگاه الاغ ! - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 2:37
یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ, بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ, هم به سختی از پله ها بالا رفت . ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ, برداشت و سپس
انتقاد - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 2:37
فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت ، استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم. شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آن
راز بی اخلاقی مسلمانان از زبان خواجه نصیرالدین - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 2:37
در بغداد هر روز بسیار خبرها می رسید از دزدی، قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان, که همه از جانب مسلمانان, بود. روزی خواجه, نصیرالدین, مرا گفت: می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر
دوستی و مهر - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 2:37
گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد. صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد؟ مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی
داستانک - چاه آب - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 2:37
در زمانهای دور، روستایی بود که فقط یک چاه آب آشامیدنی داشت. یک روز سگی به داخل چاه افتاد و مرد. آب چاه دیگر غیر قابل استفاده بود. روستاییان نگران شدند و پیش مرد خردمندی رفتند تا چاره کار را به آنان ب
من هم بهاری داشتم - تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 2:37
این خزانم را نبین من هم بهاری, داشتم, با تمام بیکسیهایم تباری داشتم,دست شب تاراج زد بر پیکر خورشید منورنه با آن صبح امیدم قراری داشتم,بر دلم هر لحظه میرویید شوق عاشقیدر کنار سادگیها روزگاری داشتم,دیر ف
این چه وقت بیست گرفتن بود احمق - تاریخ: 1396/11/9 ساعت: 13:36
خانه را عوض کرده بودیم و از محله ی قدیمی رفته بودیم به اجبار مدرسه ام را هم عوض کردم یک هفته ای از شروع کلاس ها گذشته بود که به مدرسه ی جدید رفتم آن روز ها سوم راهنمایی بودمxa0 جو عجیبی داشت آن مدرسه انگار که تمام دانش آموزانش هر دقیقه یک ردبول را سر می کشیدند قبل از آمدن معلم می زدند و می رقصیدند و...
«سلام، خوبی؟» واقعی - تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 19:56
خوبی؟ خوبی؟ از آن سوال های مبهم است. یعنی از آنxa0 سوال هایی که خیلی مهم است چه کسی آن را بپرسد. مثلا زیور خانوم، زنِ حسن آقای بقال، وقتی از آدم می پرسد خوبی؟ برایش مهم نیست تو خوبی یا نه. فقط می خواهد چند لحظه تو را معطل کند که حسابی وراندازت کند تا فردا شب که با صغری خانوم مشغول چانه زنی ست، حرفی ...