روزی که امیر کبیر به شدت گریست!
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 19:56
سال 1264 قمرى، نخستین برنامهى دولت ایران براى واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ایرانى را آبلهکوبى مىکردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهکوبى به امیر کبیر خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمىخواهند واکسن بزنند. بهویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویسها در شهر شایعه کر...
زیاده روی در گفتن فضیلت
-
تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 19:56
مردی وارد خانه شد. همسرش را در حال گریه دید. علت را جویا شد. همسرش گفت: گنجشکهایی که بالای درخت هستند، وقتی بیحجابم، مرا نگاه می کنند بیم آن دارم این امر معصیت باشد! مرد بخاطر عفت و خداترسی همسرش پیشانیش را بوسید. تبری آورد و درخت را قطع کرد. پس از یک هفته روزی زود از کارش به خانه آمد و همسرش را در ...
سگ مسابقه ای
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 0:56
وقتی پسر بچه بودم، من و برادرم سگ می خواستیم، برای همین پدرمون واسه مون یه سگ تازی پیر گرفت. تازی یه سگ مسابقه ایه، کارش اینه که تموم عمر توی مسابقه دور خودش بدوه و یه تیکه حوله که شبیه خرگوش می مونه رو تعقیب کنه. یه روز بردیمش به پارک و بابامون بهمون هشدار داده بود که سگه خیلی سریعه اما ما نتونستیم...
توانا بود هرکه...؟
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 0:56
معلمی گفت توانا بود هرکه ...؟؟ دانش آموزی ادامه داد توانا بود هرکه دارا بود ، ز ثروت دل پیر برنا بود ، تهی دست به جایی نخواهد رسید ، اگر چه شب و روز کوشا بود ، ندانست فردوسی پاکزاد ، که شعرش در این ملک بیجا بود ، گر او را خبر بود از این روزگار ، که زر بر همه چیز والا بود ، نمی گفت آن شعر معروف را ، ...
خرگوش معشوق :)
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 0:56
فیلم داده از کاهو دادنش به خرگوش ولی من فقط دستای اونو نگاه میکنم از دویدن خرگوشش اما من فقط صدای خندشو دقت میکنم ... چند دقیقه بعدش پیام میده - دیدی ؟ + چیو؟! - فیلمو دیگه خوشگل بود ؟! + آها آره مثل همیشه خوشگل میخندی لاکتم همون رنگه که من دوس دارم - وا دیوونه خرگوشو میگم ؟! + خرگوش ؟! من وسط سکانس...
دوست دارم، منم ...
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 0:56
بهش می گفتن "عباس بندری".اصلیت اش مال جنوب بود. بندریاش حرف نداشت. فلافلاشم معرکه بود. مغازش یه چارراه بالاتر از محل کارم بود. من و مژگان هر وقت میخواستیم چیزی بخوریم می رفتیم مغازه ی عباس بندری. بار سوم یا چهارمی بود که اونورا پیدامون میشد. مژگان نشست رو صندلی و منم رفتم واسه سفارش: 《 سلام عباس آقا...
داستان افسانه ای قلعه ی زنان وفادار
-
تاریخ: 1396/8/25 ساعت: 20:13
در شهر وینسبرگ آلمان قلعه ای وجود دارد به نام زنان وفادار که داستان جالبی دارد و مردم آن جا با افتخار آن را تعریف می کنند. xa0در سال 1140 میلادی شاه کنراد سوم شهر را تسخیر می کند و مردم به این قلعه پناه می برند و فرمانده دشمن پیام می دهد که حاضر است
حسنک روزگار ما ...
-
تاریخ: 1396/8/25 ساعت: 20:13
گاو ماما می کرد، گوسفند بع بع می کرد، سگ واق واق می کرد؛ و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر
سلام
-
تاریخ: 1396/8/25 ساعت: 20:13
دوستی میگفت:xa0 ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی می گفتند. یک روز مرا دید و گفت:xa0 سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟xa0 گفتم: بله! گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است! من تعجب کردم، گفتم: یعنی چه!؟ گفت: قبل از این
مردسیاه پوست، داستانی زیبا و کوتاه در مورد نژادپرستی
-
تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 8:26
ﻳﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺳﻔﻴﺪﻮﺳﺖ ﻨﺠﺎﻩ ﻭ دو ساله، ﺗﻮﻯ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﺮﻭﺍﺯﻫﺎﻯ ﺷﻠﻮﻍ ﻫﻮﺍﻴﻤﺎﻳﻰ ﺍﻳﺮﻓﺮﺍﻧﺲ، ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻟﻴﺶ، ﺍﺯ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﺮ ﺭﻭﻯ ﺁﻥ ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﻯ ﻛﺮﺩ. ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻧﻢ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺁﻗﺎﻯ ﺳﻴﺎﻩ ﻮﺳﺖ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﺯ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺣﺎﻟﺶ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﻴﺸﺪ!! ﺧﺎﻧﻢ ﻓﻮﺭﺍً ﺧﺪﻣﻪ ﺮﻭﺍﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﻭ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺟﺪﻳﺪ ﻣﻴﻜﻨﻪ. ﺧﺎﻧﻤﻪ ﻔﺖ: ﻣﻦ ﺍﺻﻼ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻪ ﻧﺸﺴﺘﻦ...
دعای چوپان ساده دل
-
تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 8:26
دعای چوپان ساده دل ... مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: «چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟» چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز آنها را می خوانم». مرد گفت: «خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!» چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای زم...
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
-
تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 8:26
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد نخواست او به منِ خسته بیگمان برسد شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟ چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ... رها کنی، برود، از دلت جدا باشد به آنکه دوستترش داشته ... به آن برسد رها کنی بروند و دو تا پرن...
تلخ، تلخ و تلخ
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 7:07
گفت سیگار میکشی ؟ گفتم گاهی اوقات ... گفت گاهی اوقات یعنی کی ؟ گفتم یعنی همیشه ... گفت اگه بت بگم یه نخ دیگه بکشی میمیری چی میگی ؟ گفتم یه نخ سیگار داری ...؟؟؟
جنگ یمن، صلح
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 7:07
دختر بچه یمنی که ۷ عضو خانوادهاش شهید شدند؛ پس از نجات از زیر آوار بمباران به علت ورم چشمان با انگشت چشم خود را باز کرده تا ببیند. #همدردی_جهانی #جنگ_یمن #صلح #ضد_جنگ
سرکوب
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 4:48
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
با من نیستی ...
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 4:48
این شعر رو خیلی دوس دارم، اما خب ... قدرنشناسِ عزیزم، نیمه ی من نیستی قلبمی اما سزاوار تپیدن نیستی! مادر این بوسه های چون مسیحایی ولی مرده خیلی زنده کردی، پاکدامن نیستی من غبارآلود ِهجرانم تو اما مدتی ست عهده دار ِ آن نگاه ِ لرزه افکن نیستی یک چراغ از چلچراغ آرزوهایت شکست بعد ِمن اندازه ی یک عش
سرنوشت جملک و آغاز کافه
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 4:48
من مدت زیادی جملک بودم، دو اکانت داشتم یکی «سام برنامهنویس» و یکی هم «PersiaBoy» دوستانی اونجا داشتم اما کم کم دوستام از جملک رفتن و تقریبا دیگه دوست صمیمییی اونجا تو جملک نداشتم. چند ماهی بود که جملک رو حذف کرده بودم و از اون خبر نداشتم، نمیدونم چرا حذف کردم، شاید به خاطر اینکه دیگه جملک مثل سابق
امن ترین نقطه ی دنیا
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 4:48
امشب بغلم کن کمی آرام بگیرم آن قدر فشارم بده اصلاً که بمیرم این گونه در آغوش تو مردن چه قشنگ است! وقتی که به عشق تو گرفتار و اسیرم روزی که به صد عشوه از این کوچه گذشتی از بخت بلندم به تو افتاد مسیرم دل بُرده ای از من چه بخواهی چه نخواهی در دام تو افتادم و باید بپذیرم محتاج نَمی از نَمِ دریای لبِ
ساعت شش و بیست دقیقه صبح
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 4:48
به ساعت نگاه کردم. شش و بیست دقیقه صبح بود.xa0 دوباره خوابیدم. بعد پاشدم. به ساعت نگاه کردم.xa0 شش و بیست دقیقه صبح بود.xa0 فکر کردم: هوا که هنوز تاریکه. حتماً دفعه ی اول اشتباه دیده ام.xa0 خوابیدم.xa0 وقتی پاشدم. هوا روشن بود ولی ساعت باز هم شش و بیست دقیقه صبح بود.xa0 سراسیمه پا شدم. باورم نمی شد ...
چه کردی؟
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 4:48
تو با قلب ویرانه من چه کردی؟ ببین عشق دیوانه من چه کردی در ابریشم عادت آسوده بودم... تو با حال پروانه من چه کردی؟ ننوشیده از جام چشم تو مستم... خمار است میخانه من... چه کردی؟ مگر لایق تکیه دادن نبودم؟ تو با حسرت شانه من چه کردی؟ مرا خسته کردی و خود خسته رفتی... سفر کرده! باخانه من چه کردی؟ جهان من ا...