خرید بک لینک

اندکی درنگ!

مردی وارد مسجدی شد تا کمی استراحت کند...

کفشهایش را گذاشت زیر سرش و خوابید.

طولی نکشید که دو نفر وارد مسجد شدند.

یکی از اون دو نفر گفت:

طلاها را بزاریم پشت منبر ،

اون یکی گفت: نه !

اون مرد بیداره وقتی ما بریم طلاها رو بر میداره.

گفتند: امتحانش میکنیم کفشایش را از زیر سرش برمیداریم

اگه بیدار باشه معلوم میشه.

مرد که حرفای اونا رو شنیده بود،

خودشو بخواب زد. اونها کفشایش را برداشتن و مرد هیچ واکنشی نشون نداد.

گفتند پس خوابه طلاها رو بذاریم پشت منبر...!

بعد از رفتن آن دو مرد،

مرد خوش باور بلند شد و رفت که جعبه طلای اون دو رو بردارد اما اثری از طلا نبود و متوجه شد که همه این حرفا برای این بوده که در عین بیداری

کفشهایش را بدزدند...!

و این گونه است که انسان خیلی وقتها در طول زندگی همه چیز خود را خودخواسته از دست میدهد از جمله زمان و فرصتها!

چرا که نگاه و توجهش به جایی است که نباید باش...

@qazvin_abad

برچسب: نویسنده: حسین قربانی تاريخ: دوشنبه 16 تير 1399 ساعت: 12:39

صفحه بندی